|
لحظه لحظه شرم را روی شرم میچینم خانهام در شرماشرمِ حضور تو خراب میشود.
|
دیدی ای دل که زمان روی زمین بند نشد
وعدههایی که به دلها همه دادند، نشد
دیدی امروز جهان پیش تو پا افتاده است
سنگ حتی به رویش ثابت و پابند نشد
چرخ گردید به میل من وماها امّا
لحظهای هیچ کسی راضی و خرسند نشد
کاروانی است جهان، ما پی ماندن ماندیم
چه کسانی که از این قافله رفتند، نشد
آسمان گریه بکن غربت انسانها را!
غربت یک غزل تازه که هر چند نشد
اردیبهشت ۱۳۸۷
به گوشی آسمان؟ پرواز تعطیل!
قناری هیس! چون آواز تعطیل!
در میخانهها را باز بستند
ترانه، شعر، حتی ناز تعطیل!
رسولان را پی تسلیم بردند
کماکان نشئۀ اعجاز تعطیل!
کبوتر بیهوا غمگین نشسته
نگاهش راه راه، آواز تعطیل!
تمام زندگی رو به افول است
غروبی تا ابد، آغاز تعطیل!
حساب خوبی دنیاست ممنوع!
و حتی لفظ چشمانداز تعطیل!
خلایق بیم از دشمن ندارند
ولیکن یار بد، همراز تعطیل!
کلام شعرهامان هم مکرر
کلام ناب یا ایجاز تعطیل!
دریچههای دنیا هم بهانه
قفسهایند آنها، باز تعطیل!
دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
کم میشود نگاه تو از دیدگان شهر
امّا نشسته نام تو بر واژگان شهر
غم، گریه، داغ با غزلی تازه میرسید
شعری جدید، هقهقِ تلخ از زبان شهر
دارم به نسل پاک شما غبطه میخورم
گریان شده ز حیرتتان آسمان شهر
چتری بیاورید برای نگاهها
باریده بود باز چرا بیبهانه شهر؟
قلبی هنوز عطر هزاران شهید داشت
گم شد میان درد و غم آب و نان شهر
اینجا کسی میان هزار استخوان و خاک
دندان گرفته بر جگر از داستان شهر
دارد نفس نفس ز خدا میرسد درود
بشنو شمیم ناب دل از بینشان شهر
حتی پلاک کوچکی از تو نمانده است
گمنام کوچههای زمین! قهرمان شهر!
نامت که جاودانۀ دنیاست بیگمان
حتی اگر که خاک شدی در دهان شهر
شعری نفس کشیده و قلبی تپید باز
امّید تازهای که دمیده به جان شهر
یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶
شهری که سقفش شب، چراغش تابش ماه
مردی مسافر در میانش بود ناگاه
مرد مسافر تو کجای قصه بودی؟
کاینگونه پیدا گشتهای، گم کردهای راه!
اینجا کسی در انتظار روشنی نیست
برگرد! اینجا نیست امّا شهر دلخواه
توی بوی نان یا رنگ ظلمت را نداری
تو عطر و بوی یاس داری، جلوۀ ماه
اینجا کسی از دوریت دردی ندارد
حتی برای لحظهای، اندازۀ آه
این مردمان با عشق تو کاری ندارند
امّا زبانهاشان به یادت، گاه و بیگاه
از نبضهای شهر بوی انتظارت
میآید امّا گهگداری هم به اکراه
حرفت برای شعرها ناگفتنی ماند
تعریف کن درد دلت را باز با چاه
حیثیت این شهر هم بر باد میرفت
وقتی که برگشتی تو با صد درد جانکاه
آذر ۱۳۸۶
*****************
تمام قلب زمین را دوباره آزردند
نگاه سرد زمین، آفتاب ماسیده
چراغهای زمین پشت ابرها مردند
غمی شبیه کپک روی نان مردم ماند
امان ز مردم دنیا که داغ میخوردند
امان ز مردم دنیا، امان از این بیداد
که اسم اعظم خود را به یاد نسپردند
دوباره هفتۀ ما تا به شش تصور شد
دوباره روز تو را بیدلیل نشمردند
کنار نیل دو چشمم، بیا تماشا کن!
جنازۀ دل من را به آب آوردند
۲۵ آبان ۱۳۸۶
***************************
گیرم که شعر روی لب ما نشست، بعد؟!
گیرم که باز یک دل عاشق شکست، بعد؟!
حتی اگر که جور کنی واژههای تلخ
در انتظار، دست روی دست، بعد؟!
هر هفته را مرور میکنی با نگاه خود
یک جمعه هم دوباره ز چشمت گذشت، بعد؟!
شاید که سنگ مشکل تو این نگاه توست
افتاده توی چاه ز دستان مست، بعد
داری قدم قدم به ته جاده میرسی
گیرم امید تازۀ او باز هست، بعد؟!
دی ۸۶
آن راه که راهِ عشق با آگاهیست
هر راه دگر رویم، راهی واهیست
شاهنشه دل حسین باشد، آری
در کشور دل نظام شاهنشاهیست
۲۸دی ۱۳۸۶
*****
آن روز زمین صحنۀ محشر میشد
سیراب عطش، علیِّ اکبر میشد
زینب در و دیوار به یادش آمد
ذکرِ دلِ او مادر، مادر میشد
۲۷دی ۱۳۸۶